اشک می شوم
گونه ات اتفاق نبود
از لبت گذشتم
هر تکه ام
در کمر گاه این خانه گم شد
جدال ما
بر سر نکه مانده از باکرگی نبود
از میان ما دست های کبود من
گاهی
در رفت و آمد سکوت
آواره می شد
می ترسم
از حضور کسی میان این کلمات
از صدای به گل یشسته این شبها
از یک سالگی مان
از پنجره ای که در نو
گشوده به من نیست
نا خن هایم از ترس سیاه میشوند
این سه قطره خون
اگر از گلوی ما میچکید
هق هق کنان
راز جنایت رختی را می گفتیم
که به خواب رفته بود
راز ها نمی خوابند
من میتر سم
و بر هر آنچه می توانم می لرزم
چشم بگشا
بر ویار زمین دهان باز نمی توانم ،
روال من است حال این کلاغ
که هنوز بر زمختی لحظات من تن می ساید،
از بادکش هوایش
تعفن و تنفری برمیخبزد
که بر قدمگاهت کپک زده
سوزنی بر تن سیاهم می رقصد
نیلوفری تو را فریاد می زند
آغوشی درچشمانم
کودکی ام در زهدان ام جیغ میزند
و من بر گور خالی خودم ضجه میزنم
جاری زبان این روزها ست
جامانده انگشتانم
میان گره دستانت
بوسه ام بر پشت گردنت کپک زده
من از لا به لای آغوشت
نشت می کنم
لب هایم خواب رفته
هلال سیگاری ست
که تو آتش کردی
خیالم روی تخت کابوس می بیند
بوسه ات سقوط کرد
تو در من اتفاق بودی
من از چشمانت افتادم


